گفت به من میگفتی.
گفتم اولا وقتی بزرگترش پدرش هسست که نمیشه به داداشش بگم که از خووشم کوچگتره
گفت به من میگفتی میدونستم با اون چه کار کنم
گفتم بیخودی منم منم نکن به تو هم گفتم و هیچ کاری نتونستی بکنی ودووووووو
گفت تو کی به من چیزی گفتی در این مورد.
گفتم روزای آخری که من خونه بودم و خودم زنگ زدم شما با حاجی از قزدین بلند شدید اومدید یادته
هرچی گفتم من با چشمای خودم دیدم .. طرف اسمش موصی اوبی گوشیم پراز مدرک بود که ابجیت انداخت تو چاه دسشویی..
پس گفتن چه جوری مبشه
گفت من فکر کردم تهمت میزنی..
گفتم اکر تو فهمو شعور داشتی اونهمه توصیح دادم حتی گفتم من خونه اون تاپاله رو بلدم بیا بریم ثابت کنم بهت قبول میکردی الان بیا دیگه بیا ببین اسم داما دت چیه
گفت باشه میام اگر حرفت درست باشه جفتشونم میبندم پشت ماشین تا قزوین میکشم
ولی واقعا که نمی تونست مجبور شد سرشو بکنه لای برف مثل بقیه
خدا بهترین انتقام رو خواهد گرفت از سگینه خانوم و انشاالله که اون روز زیاو دور نیست و کسی که بارها ی بارها ..چندین برابر من مصی اوبی و خانواده اورا ناله و نفرین خواهد کرد همین سکینه خواهد بود وجه قدر حال بدی خواهد داشت اگر نشد هرچی خواستید به من بگید
برچسب:
نویسنده: آیلین اسدیپور
تاريخ: دوشنبه
2 اسفند
1395 ساعت: 4:08