زندگی همین هست..
تو فریب میدی .
من گول میخورم.
یک فریب ساده کوچک.
برای توگم شده در پشت منطقهای پوشالی.
خود فریبیها.
آنقدر اوستا شدی که خودت رو هم میفریبی.
راستی .
خواب دیدم در چشمهایت تمساح شنا میکرد.
باران که می بارد قناریهایت گنجشک میشوند.
من اینجا بس دلم تنگ بود
هر سازی که میدیدم بد آهنگ بود
ره توشه برداشتم.
قدم در راه بی برگشت بگذاشتم
ببینم آیا آسمان .
هر کجا همین رنگ است؟
و دیدم نه .
در دورها آسمانی هست .
صاف. آبی .بدون لکه ای. ابری .
همسران را سری دیگر نیست.
آنجا نه 1 ساز هست.
نه خیانتگر.
کسی پا پوشی نمی دوزد.
پایشان همه لخت است.
کسی عصا از کوری نمی درود
کسی تهمت نمی سازد .
تهمت نمییاد.
تهمت بد است.
زشت است.
منفور است.
ولی کسی آن را نمی زند.
اداره هایشان را فرقی ندارد.
چه لباسی تنت هست.
مردانش چشم به سفره و سایه بان کسی ندارند.
آنجا کسی فراری نمیشود.
کسی تنها نمیشود
التماس نمیکند.
کسی از خیالاتش انتقام نمیگیرد.
کسی از درخت برای تبر دسته نمی سازد.
هوس را نمی شناسند.
ولی عشق را بلدند
وفا داری در خوابهایشان نیست.
رازی در کوچه و بازار نمی چرخد.
دلشان نازک.
ولی عهدشان نشکن است.
در نیمه هیچ راهی کسی تنها نیست.
خانه برایشان مهم است.
ولی سند خانه نه.
در آنجا قحطی نامردیست.
هرزگی رشد نمیکند.
محبت از پارو بالا میرود.
آنجا داشتن خوب است .
ولی نداشتن جرم نیست.
دکتر رفتن برای درد است.
نه برای فریب دادن.
کاش اینجا کسی لجباز نبود.
کاش عشق کسی .
عمرو هستی کسی.
به لج دیگری با باد نمیرفت.
کاش اینجا هم .
نمک را میشناختن.
برچسب:
نویسنده: آیلین اسدیپور